شعر
عزیز الله زیادی[1]
خدا ی مهربان را می شناخت
|
او، تمام راه های آسمان را می شناخت
|
|
خاک را و آب ها را ، انس و جان را می شناخت
|
|
هیچ چیزی از نگاهِ ساده اش پنهان نبود
|
|
مثل چشم روز پیدا و نهان را می شناخت
|
|
خوب می دانست اسرار وجود و غیب را
|
|
قاسطین و مارقین و ناکثین را می شناخت
|
|
آنکه حقش را گرفت و اینکه فرقش را شکافت
|
|
از همان آغاز هم این را هم آن را می شناخت
|
|
دور از او نقطه ای از خط این عالم نبود
|
|
خط به خط امروز و فردای جهان را می شناخت
|
|
ابر انصاف ومروت بود و عدل و عاطفه
|
|
مهربان بود و خدای مهربان را می شناخت
|
|
مرد میدان بود ، میدان شجاعت، مرد جنگ
|
|
راز و رمز خوب و زیبای بیان را می شناخت
|
|
غیر حق هرگز نرفت و غیر حق هرگز نگفت
|
|
با بهاران آشنا بود و خزان را می شناخت
|
***
مرتضی امیری اسفندقه [2]
دعا
|
چشمانِ باشکوه تو ، دور از هراس باد
|
|
خالی نگاهِ گرم تو از التماس باد
|
|
دیوارِ خانه باغ* تو ای نبضِ نوبهار
|
|
سرشار از طراوتِ گل هایِ یاس باد
|
|
عریان مباد قامتِ نیلوفرانه ات
|
|
شولایِ آفتاب، تنت را لباس باد
|
|
در کوچه هایِ قلبِ تو ای شطّ با نشاط
|
|
غم، عابری شکسته دل و ناشناس باد
|
|
تاریک می شود دلِ غربت به دوشِ من
|
|
با من، نگاهِ روشنِ تو در تماس باد
|
***
حسین اسرافیلی[3]
لاله در لاله
|
باورم نیست من و غربت این تنهایی
|
|
بال پرواز تو در خون و مرا بینایی
|
|
از کدامین افق عرش فرا خواهد خاست
|
|
علم خون تو با هیأت عاشورایی!
|
|
شرف خون تو، پیش نظرم گسترده است
|
|
لاله در لاله ، چمن در چمن، این زیبایی
|
|
چشم آلودۀ من ، محرم این معبد نیست
|
|
کاهنی کو، که نجاتم دهد از رسوایی
|
|
با تو همگام شدن، همت و خون می طلبد
|
|
من اسیر هوس خاک و شما، دریایی
|
|
مست ازین میکده بگذشت و کسی را نشناخت
|
|
بارک الله بدین باده و این گیرایی!
|
|
تیشه را غیرت شیرینی اگر دست دهد
|
|
کوه تا کوه شود حنجرۀ شیدایی
|
|
پای ما همسفر سلسلۀ مجنون نیست
|
|
ورنه این دشت پر است از کشش لیلایی
|
|
زخم خونین تو از عشق ، سرودی دگر است
|
|
که نگفته است کسی شعر ، بدین شیوایی
|
|
به چه مانند کنم جان عطشناک تو را؟
|
|
به کویر دل خود؟ یا صدف دریایی؟
|
***
حمید رضا شکارسری [4]
پرتگاه آینه
|
من چهره ای در آینه ها دیدم از خودم
|
|
آن قدر هولناک که ترسیدم از خودم
|
|
آن مرد ترسناک در آیینه ها تویی؟
|
|
این را هزار مرتبه پرسیدم از خودم
|
|
امّا از آسمان به زمین می توان رسید
|
|
در پرتگاه آینه فهمیدم از خودم
|
|
ای مرد ناشناس! تو در من چه می کنی؟
|
|
- گفتم به آن غریبه و پرسیدم از خودم-
|
|
ناگاه خشمناک از آن من که من نبود
|
|
آیینه را شکستم و روییدم از خودم
|
***
محمد علی حضرتی[5]
غزل رگبار
|
ناگهان بر دوش گوشم ریخت آوار دروغ
|
|
له شدم - له - زیر این سنگینی بار دروغ
|
|
راستش در شهرتان یک پنجره صادق نبود
|
|
پیش چشم کوچه قد آراست دیوار دروغ
|
|
آسمان در آسمان ابریست، بی چتر و کلاه
|
|
مانده ام در بارش ممتدّ رگبار دروغ
|
|
دست ها سردند ، رگ های صداقت یخ زده
|
|
در زمستانی چنین، گرم است بازار دروغ
|
|
ادّعا بسیار، امّا کیست حلاّجی کند؟
|
|
رفته منصوری دروغین بر سر دار دروغ
|
|
مویۀ مغلوب از نای مخالف راست نیست
|
|
می چکد بیداد از زیر و بم تار دروغ
|
***
حسن نیک بخت [6]
شبنمِ صبح
|
باز آذر شد و این خِش خِش پاییزی ها
|
|
فصلِ بی برگی و عریانیِ تبریزی ها
|
|
باز کمرنگ شده تابشِ گرمِ خورشید
|
|
سردمهری نگر و فصلِ غم انگیزی ها
|
|
مرغِ خوشخوان سرِ خود بُرد به زیرِ پرِ خویش
|
|
از پسِ آن همه غوغای سحر خیزی ها
|
|
شبنمِ صبح هم آویزۀ قندیل شده
|
|
از پسِ آن همه از گوشِ گل آویزی ها
|
|
زخمۀ بادِ سحر زخم زند بر دلِ ریش
|
|
وای از دستِ نمک پاش و نمک ریزی ها
|
|
زوزۀ سوزشِ شب باد به گوش ات گوید
|
|
قصۀ حملۀ اسکندر و خونریزی ها
|
|
پهلوانان زمان را همه در خاک کشید
|
|
ستم وغارتِ تیموری و چنگیزی ها
|
|
چشم در راهِ بهاریم که از ره برسد
|
|
خط پایان بکشد بر همه پاییزی ها
|
***
سعید یوسف نیا[7]
هجرت
|
نگاهش مثل شب گویا و چشمش رنگ فردا بود
|
|
بهشت روح او بوی خدا می داد، زیبا بود
|
|
به گرمی گونه هایش را به دست گریه هایم داد
|
|
دلم لرزید، او هم مثل من، تنهای تنها بود
|
|
سرودی بود، رودی، یا سکوتی، حسرتی، دردی
|
|
نمی دانم، برای من همیشه یک معمّا بود
|
|
کنارم بود و با من از سفر می گفت، از هجرت
|
|
کنارش بودم و کارم، تماشا و تماشا بود
|
|
دلم از بی کسی پوسید، عشقی نیست ، دردی نیست
|
|
خدایا پس چه شد آن روزهای خوب؟ رویا بود؟
|
|
هوا آلوده بود و آسمان، بی آفتاب اما
|
|
سکوت و انتظار، آمیزه ای از عشق با ما بود
|
|
|
پر از تردید و انکارم، دلم خون است، بیمارم
|
|
|
|
هوای گریه دارم، کاش چشمانِ تو اینجا بود
|
|
| |
|
|
|
|
شاهرخ تندرو صالح[8]
بهار سوخته
|
نمانده خاطره ای در خیالِ سوخته ام
|
|
که وا شود نفسی باز بالِ سوخته ام
|
|
بهار گمشده ام بود، رفت و بازنگشت
|
|
هنوز در غمِ آن نونهالِ سوخته ام
|
|
عبورِ قافلۀ خسته ای ست ثانیه ها
|
|
نداشت معجزه ای ماه و سالِ سوخته ام
|
|
چه بوده حاصلم از عمر جز فریب و فریب
|
|
دلی نبود که سوزد به حالِ سوخته ام!
|
|
چه عاشقانه در این بُهتِ تلخ می شکند
|
|
خطوطِ واهمه ها را سوالِ سوخته ام:
|
|
به گریه گفتمش ای عشق آرزوی تو چیست؟
|
|
به خنده گفت: سیه پوشِ فالِ سوخته ام
|
*****
1 - عزیز الله زیادی ، گزیدۀ ادبیات معاصر؛ ناشر کتاب نیستان ؛ چاپ اول ، 1378،ص 57 .
2 - مرتضی امیری اسفندقه ، گزیدۀ اشعار مرتضی امیری اسفندقه ؛ ناشر :نشر تکا ؛ چاپ اول ، 1387،ص 22.
* - خانۀ باغ در خراسان به خانه ای که در باغ بنا شده است اطلاق می شود.
3 - حسین اسرافیلی ، گزیدۀ ادبیات معاصر؛ ناشر کتاب نیستان ؛ چاپ اول ، 1378،صص 26 - 27.
4 - حمید رضا شکارسری ، گزیدۀ اشعار حمید رضا شکارسری؛ ناشر :نشر تکا ؛ چاپ دوم ، 1387،ص 27.
5 - محمد علی حضرتی ، گزیدۀ اشعار محمد علی حضرتی؛ ناشر :نشر تکا ؛ چاپ اول ، 1387،ص 111.
6 - سراینده ساکن تهران .
7 - سعید یوسف نیا ، گزیدۀ ادبیات معاصر؛ ناشر کتاب نیستان ؛ چاپ اول ، 1378،ص 18 .
8 - شاهرخ تندرو صالح ، گزیدۀ ادبیات معاصر؛ ناشر کتاب نیستان ؛ چاپ اول ، 1378،صص 16 - 17 .
|